نکته سنجی
|
||
برای مطالعه مطالب این وبلاگ و سایر نوشته های نویسنده وبلاگ، لطفا به آدرس ذیل مراجعه کنید:
پیشتر در مورد جامعه شناسی شتابزدگی در ایران نوشته بودم. اکنون به منظور ریشهیابی این مساله نگاهی میکنم به معنایی که صبر کردن در جامعه پیدا کرده است:
پس تعجبی ندارد که مردم تمایلی به صبر کردن ندارند، چون اگر صبر کنند، احساس میکنند مورد بیاحترامی واقع شدهاند، تواناییشان کم است، و وقتشان بیهوده تلف شده است و به مقصودشان با صبرکردن هرگز نخواهند رسید، این نگرشها گاه درست و گاه نادرست اند.
طبیعی است که افراد با شنیدن یک چیز، یاد چیزهای دیگر بیفتند و بنابراین روند طبیعی یک گفتوگو این است که صحبت از یک جا شروع میشود و به یک جای کاملا متفاوت ختم میشود. برای همین در جاهایی که گفتوگو با هدف خاصی انجام میشود، لازم است که یک نفر هر از گاهی گویندگان را به مسیر مورد نظر بازگرداند.
اما برخی افراد با زیرکی(؟) از این مساله به عنوان یک شگرد استفاده میکنند و هر وقت مطالب گفته شده از سوی دیگران به کامشان نبود، جریان بحث ر ابا طرح کردن آگاهانه یک مبحث متفاوت عوض میکنند.
نسیم شمال شعری دارد به همین مضمون، او به دیدن شخصی میرود و ادامه ماجرا را از زبان خود او بخوانید:
«دیدمش میکرد دور حوض مسجد را وجب
گفتم ای دارای اسرار و علوم محتجب
این وجب یعنی چه؟ گفتا از «رجب» منما عجب!
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!
گفتم ای از رنگ علم و معرفت ریشت خضاب
من وجب پرسم، تو از رجب گویی جواب
فرق نادادی حُسن را از رُسن در انتخاب
کار و بار مملکت چون است ای عالیجناب؟
زیر لب خندید و گفت از کارها منما عجب
العجب ثم العجب بین الجمادی و الرجب!
...
از فلان الدوله پرسیدم جوابم را نداد
از کج و از چوله پرسیدم جوابم را نداد!»
(دیوان اشعار نسیم شمال الان در دسترسم نیست و ابیات فوق را ممکن است کمی متفاوت به خاطر آورده باشم).
هیچ قوم و ملتی نیست که از سایرین بینیاز باشد. علم، تمدن و فرهنگ محصول تمام بشریت است. هر ملتی که خواهان رشد و شکوفایی است، باید خود را با سایرین مقایسه کند تا ضعفهای خود را دریافته و از نقاط مثبت ملل دیگر بهرهمند شود. همچنان که قرآن به بندگانی که به همه حرفها گوشمیدهند تا بهترین آنها را برگزینند بشارت داده است(١) و پیامبر اسلام توصیه فرموده که علم را یاد بگیرید حتا با مسافرت به چین(٢). تاریخ گواهی میدهد موفقیت ملتها مدیون تلاش آگاهانه و جدی آنها در اقتباس بوده است. بنای با شکوه پرسپولیس بدون اقتباس از آثار معماری سایر ملل از جمله مصر قابل ساختن نبود. رشد درخشنده علمی مسلمانان بدون ترجمه آثار یونانی نمیتوانست از آن درجه از سرعت و پیشرفت بهره مند باشد و اروپاییها بدون تکیه بر کتابهای مولفان مسلمان نمیتوانستند از قرون وسطا خارج شوند.
بنابراین نگاه به سایر دنیا و یادگرفتن نکات خوب وظیفه بدیهی هر کسی است که خواهان رشد و تعالی کشورش است. اما اقتباس کاری است که میتواند دشوار باشد و موانعی در این راه وجود دارد:
بنابراین عمده اقتباسها محدود به نوع ظاهری میشوند. بسیاری از کشورهایی توسعه نیافته یک شبه مظاهر فنآوری و پیشرفت را خریداری میکنند و ظاهر خود را شبیه به کشورهای پیشرفته میکنند. اما تغییر رفتارها بسیار دشوار است. میتوان به راحتی یک اداره مدرن ساخت و آن را از تجهیزات نو و مدرن انباشته ساخت، اما مدیران و کارکنانی که از انضباط اجتماعی و وجدان کاری مرتبط برخوردار باشند، قابل خریداری نیستند.
اسلام در میان اعرابی بروز کرد که برتری جویی در تمام ابعاد زندگیشان رخنه کرده بود و به همین سان شب و روزشان به جنگ و تفاخر میگذشت تا جایی که برای اثبات برتری خود از دیگران به شمارش قبرهای قبیلهی خود میپرداختند(٣). اسلام دستور به کنار گذاشتن برتری جویی داد و ملاک برتری را در خداترسی و تقوا دانست(۴)، اما همان گونه که قرآن شهادت میدهد با وجود اظهار کردن اعراب به مسلمان بودن، ایمان در دلهایشان وارد نشده بود(۵). این مثال نشان میدهد که تغییر ظاهری بسیار سریعتر از تغییر فرهنگ و باورهای درونی رخ میدهد.
از بابت میزان برتریجویی، شاید وضع ما ایرانیان چندان بهتر نباشد. به دلیل قرنها زندگی در زیر سایههای «ملوکانه» ، در ذهن و ضمیر بسیاری از ایرانیان خوی برتری جویی و سلطه طلبی رسوخ کرده است. با وجود این که از مهمترین آرمانهای انقلاب رهایی از این برتری جوییها در میان اقشار جامعه بود، اما تغییر فرهنگ، عادتها و باورهای درونی همچنان که گفته شد به سادگی امکان پذیر نیست. امروزه دوباره میبینیم که اثبات برتری خود بر دیگران با تکیه بر داشتهها و داراییها (ملک، اتومبیل، تلفن همراه)، رتبههای علمی، مقامهای اداری، القاب، نژاد و قومیت و امثال آنها بخشی جدانشدنی از نگرش و زندگی ایرانیان شده است. این فرهنگ به گونهای فراگیر شده است که برای بسیاری از افراد درون ایران تصور زندگی به گونهای دیگر امکان پذیر نیست. جای تاسف دارد که غیر مسلمانان گاه در عمل به تعالیم اسلامی از قبیل فروتنی، افتادگی، کار گروهی، مشورت، و دانشجویی گوی سبقت را از ما ربودهاند. بدین سان لازم است که دیده به این نقاط ضعف خود گشود و به اقتباس و الگوبرداری رفتارها و عادتهای درست دیگران اهتمام ورزید، هر چند که این کار، راهی دشوار و زمانبر باشد.
--------------------------------------------------------------------------------------
١) سوره زمر ١٧-١٨: وَالَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن یَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِکَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ
٢) پیامبر اسلام: «اطلبوا العلم و لو بالصین (بحار الانوار، ج 1 ص 180)؛
٣) سوره تکاثر ١-٢: أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ * حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ
۴) سوره حجرات آیه ١٣: یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ
۵) سوره حجرات آیه ١۴:قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ
انتخاب، میان این کار و آن کار است، میان الان و بعدا نیست.
-----------------------------------------------------
برای توضیح بیشتر به بخش نظرات مراجعه کنید (معمولا متن یادداشت از توضیح آن طولانیتر است، ولی هر چند من علاقهی خاصی به غیرعادی بودن ندارم، اصراری هم ندارم کارهایم حتما معمولی باشند!)
تجربه ی جالبی است وقتی دیگران از فکر خوب من ایراد میگیرند و به من کمک میکنند به یک فکر خوبتر دست پیدا کنم!
دو راز مهم برای استفاده از زمان:
از مهم ترین مشکلات این است که برخی ها در ظاهر یک چیزهایی را دارند ولی در باطن ندارند! و چون در ظاهر دارند، نمیدانند ندارند و دنبال داشتنشان نمیروند.
مثلا دانشگاه میتواند جایی باشد که علم تولید و منتقل میشود. در عین حال میتواند جایی باشد که در آن افرادی جمع شده و مثل این که دارند در یک فیلم سینمایی نقش دانشجو و استاد را بازی میکنند، ظاهری مثل دانشگاه را بروز دهند، اما نه علمی تولید کرده و نه چیزی که بشود اسمش را علم گذاشت منتقل کنند.
میشود کت و شلوار شیک پوشید و ژست یک استاد دانشگاه را گرفت. میشود به شکلی خاص صحبت کرد که گویی خیلی اهل علم بوده و با گفتن کلمه هایی که مخاطب به احتمال زیاد نمیداند، آنها را مرعوب کرد (به ویژه که به آنها یاد آوری شود این کلمه یا شخص را همگان میدانند و میشناسند و معروف اهل علم است، تا شنونده نسبت به بیسوادی خودش خوب توجیه شود).
میشود ظاهر دانشمند، ثروتمند، قدرتمند، ارزشمند و هر چی «مند» دیگر است به خود گرفت، اما هوای آلوده شهر با ژست افراد تمیز نمیشود، اجل توسط انسانهایی که رانندگی عاقلانه را بلد نیستند فریب نمیخورد، بدن افرادی که در ظاهر موقر و متین هستند نسبت به مواد مخدر و ویروس ایدز مصونیت پیدا نمیکند و چرخهای صنعت هم با دیدن کت و شلوار و ظاهر فرهیخته افراد به چرخش درنمیآیند!
کارها بر دو دسته اند: آنهایی که با عجله انجام میشوند و آنهایی که هرگز انجام نمیشوند.
داشتم یک ماهی تکه تکه شده را داخل فریزر میگذاشتم، چشمم افتاد به ماهی طلاییهای توی آکواریم که برای این که بهشان غذا بدهم بالا و پایین میپریدند. غذاشان را دادم و بهشان گفتم شما هم اگر بزرگتر بودید، جایتان توی فریزر بود، نه آکواریم!
شاید بیارتباط نباشد به این که بعضیها ثروت یا تواناییهایشان را مخفی میکنند.
فرار مغزها مشکلی قدیمی و شناخته شده برای ایران است. اما به نظر میرسد با توجه به تغییرات گسترده در شرایط جمعیتی کشور باید نگاهی نو به این مساله داشت. در این نوشته به بررسی و تجزیه و تحلیل این امر پرداخته شده، و در نهایت به نیاز موجود به انجام تحقیقات در این زمینه اشاره میشود.
در ادبیات عامیانه زمانی به یک فرد واژه «مغز» نسبت داده میشود که وی نابغه و دارای هوش سرشاری باشد، اما در اصطلاح «فرار مغزها»، این واژه به افراد تحصیل کرده اشاره میکند که از راه نیروی فکری خود کار میکنند. فرار مغزها با مهاجرت افراد تحصیلکرده ارتباط نزدیکی دارد، اما هر نوع مهاجرتی فرار نامیده نمیشود؛ بلکه اگر در سطح کلان میزان مهاجرت از یک کشور به سایر کشورها حالت یک طرفه پیدا کند، میتوان از واژه فرار استفاده نمود. توجه نمایید معنایی که واژه فرار* به ذهن وارد میکند، حرکت یک طرفه شخص فراری به قصد دور شدن از کسی یا جایی است. چه خساراتی از فرار مغزها ایجاد میشود؟ اولین عاملی که به ذهن میرسد، اتلاف هزینه های عمومی (بیت المال) است که برای تحصیل مهاجران صرف شده، بی آنکه برای کشور بازده داشته باشد. به همین دلیل بازپس گیری هزینه های صرف شده به عنوان مهم ترین و در بیشتر موارد تنها راهکار برای برخورد با کسانی که به هزینه دولتی تحصیل کرده و به کشور برنگشته اند محسوب میشود. به نظر میرسد از جمله نکات مهم و مرتبط با این نوع خسارت، وابسته بودن سیستم تحصیلات تکمیلی به منابع دولتی است. چنانچه دانشگاهها به دریافت شهریه و یا سایر منابع غیردولتی متکی بودند، نظیر دانشگاهها در بریتانیا، از شدت و اهمیت این نوع خسارت کاسته میشد. البته زمانی میشود پیشنهاد اخذ شهریه در دانشگاههای ایران را عملی کرد که سایر بخشهای جامعه نیز به تناسب تغییرات لازم را متحمل شوند، نظیر افزایش فعالیت های تولیدی و به دنبال آن افزایش سطح اشتغال و درآمد سرانه و وجود راهکارهای اعطای وام های مناسب به دانشجویان برای ادامه تحصیل. علاوه بر آن، روشهایی که برای نگه داشتن و بازگرداندن تحصیلکردگان به کار گرفته میشوند نیز در خور بررسی و تاملاند. فرض نماییم صورت مساله ما، مواجه با افرادی باشد که جامعه به آنها نیاز دارد، اما آنها تمایل به مهاجرت دارند. در این صورت برای ارائه یک راهکار مناسب باید به بررسی علت تمایل آنها پرداخته تا بتوان به شکلی موثر در تصمیم گیری آنها اثر گذاشت. اما به نظر میرسد تاکنون کمتر برای شناخت انگیزه افراد مهاجر تلاش شده و اگر هم تحقیقاتی انجام شده است، انعکاس مناسبی نداشتهاند، و در بسیاری از موارد انگیزه مهاجران به مواردی نظیر تمایل به بی بندباری و راحت طلبی نسبت داده میشود. این رویکرد اخلاقی و ملامت گرایانه، پاسخی ساده و راحت و البته بیش از حد ساده و فروگرایانه است که با مرتفع نمودن مسولیت، نیاز به انجام اقدام های دشوار و پرهزینه را برطرف میکند. علاوه بر آن، نگرش مذکور شاید به نگاهی کلیشهای به کشورهای خارجی و مخصوصا غربی مرتبط باشد. نگاهی که تفاوتهای کشورهای مذکور با ایران را به ابتلای کشورهای غربی به «فساد اخلاقی و فرهنگ مادی» منحصر میکند. بر مبنای این نگرش، نه تنها فراهم کردن راهکارهای عملی برای تغییر انگیزه مهاجران دشوار میشود، بلکه رویکرد غیردوستانه حاصل از آن ممکن است به بدتر شدن اوضاع نیز بیانجامد. گاه نیز به قصد توجه به انگیزه افراد، به اقداماتی ساده و مقطعی از قبیل برگزاری مراسم و اعطای لوح و هدیه پرداخته میشود، که به نظر نمیرسد این اقدامات به تنهایی تاثیری عملی و ماندگار داشته باشند. بنابراین به دلیل فقدان رویکرد مناسب برای تغییر انگیزه مهاجران، تمام تلاشها معطوف به روش های سلبی میگردد. این امر، دلالت از یک رویکرد فرهنگی عام تر در جامعه دارد و در بسیاری از موارد دیگر نیز از دهه ها و بلکه قرن ها قبل، سلب انتخاب از آحاد جامعه و تحمیل شرایط به آنها یک روش مرسوم محسوب شده و میشود. در چنین شرایطی قانون گذاران به جای اختصاص بودجه برای حل مشکلات، به راحتی برخی افراد جامعه را مجبور به انجام امور مورد نظر میکنند. برای مثال میتوان به قانون سربازی و طرح اجباری برای کار پزشکان در مناطق محروم بعد از فراغت از تحصیل اشاره کرد. در شرایطی که میتوان با پرداخت دستمزد بیشتر افراد را ترغیب به کار در ارگانهای نظامی و یا کار در نواحی بد و آب هوا نمود، این امور در برخی جوامع نظیر جامعه ما، به اجبار قانون انجام میشوند. بررسی ارتباط این قبیل اجبارها با فرار مغزها، خود نکته قابل تامل دیگری است. * واژه انگلیسی (drain) هم به همین شکل به تخلیه یک طرفه اشاره میکند. ** طبیعی است که بعد از مدتی زندگی در جامعهای دیگر، تفاوتهایی ساده و جزئی در کلام و رفتار افراد دیده شود و یا قابل انتظار است که چنین فردی به مقایسهی وطن با سایر جوامع بپردازد، اما این قبیل مسائل در خیلی از موارد به بدترین شکل و به پز دادن و تکبر تفسیر میشوند. البته نمیشود منکر غرور کاذب برخی افراد «خارجرفته» بود، اما به نظر میرسد حساس بودن دیگران به این افراد عامل برجستهتری باشد.
خسارت دوم بابت مهاجرت افراد تحصیل کرده ناشی از عدم استفاده از آنها در جامعه است. یک نکته ظریف در این جا این است که یک فرد تحصیل کرده ممکن است در داخل کشور حضور داشته باشد، و حتا شاغل نیز باشد، ولی از تحصیلات دانشگاهی خود استفاده نکند، که در این صورت هم خسارت مربوط به عدم استفاده از تحصیلات دانشگاهی وارد شده است. از رایج ترین پدیده ها در ایران این است که تحصیلات دانشگاهی افراد، با شغلی که پیشه مینمایند هیچ ارتباطی ندارد و تنها به اعتبار حاصل از مدرک تحصیلی بسنده شده است. بنابراین یک سوال اساسی در مورد مهاجرت افراد تحصیل کرده، بررسی امکان استفاده از آنها در داخل کشور است. مثلا فرض کنیم از امروز هیچ فرد تحصیل کرده ای به خارج مهاجرت نکند و تمام مهاجران گذشته نیز بازگردند، اگر چنانچه به هر دلیل از تحصیلات آنها استفاده نشود، با برگشت افراد مذکور مشکلی برای کشور حل نخواهد شد. شاید در گذشته شکی وجود نداشت که در داخل به افراد تحصیل کرده نیاز داریم، اما امروزه با توجه به این که میزان فارغ التحصیلی افراد از دانشگاه ها بسیار بیشتر از میزان رشد بخشهای تولیدی-اقتصادی بوده است، شاید بد نباشد بحران فرار مغزها را بحران عدم توانایی استفاده از مغزها بدانیم.
از سوی دیگر برخی معتقدند که به کار نگرفتن نیروهای تحصیل کرده بحران نیست، و اگر افراد در جامعه، تحصیلات دانشگاهی داشته باشند بهتر است؛ حتا اگر شغلی متناسب برای تحصیلاتشان نیز برای آنها وجود نداشته باشد. در این موارد به بالا رفتن فرهنگ افراد در اثر تحصیلات اشاره میشود. اما در این جا توجه نشده است که برای بالا بردن فرهنگ، الزامی به ارائه تحصیلات دانشگاهی نیست و هدف مذکور را میتوان از طرق مقرون به صرفه تری نیز کسب نمود. گذشته از آن، ضمانتی برای کسب اثر مذکور با تحصیلات دانشگاهی نیز وجود ندارد. تحمیل هزینه گزاف آموزش و همچنین اتلاف عمر چندین ساله بخش قابل توجهی از نیروهای مولد جامعه، تنها به قصد دستیابی به آن فواید فرعی و جانبی، به نظر نمیرسد سیاستی موجه و قابل قبول باشد. افزون بر آن، باید به پیآمدهای ناخواسته اجتماعی-روانی بیکاری کسانی که چشمداشت داشتن شغل متناسب بعد از پایان تحصیلات را دارند اشاره نمود. در سالهای گذشته جمعیت افراد جوان بیش از گنجایش بخشهای تولیدی و اقتصادی رشد کرده است و راه حلی که برای این وضعیت اندیشیده شده است، که شاید تنها راه قابل اجرا بوده است، انتقال مشکل از مقطعی به مقطع دیگر بوده است. به این معنا که با تراکم فارغ التحصیلان دبیرستانی، و ناتوانی بخشهای تولیدی-اقتصادی کشور در جذب آنان، به افزایش ظرفیت دانشگاهها در مقطع کارشناسی پرداخته شد، و سپس در سالهای بعدی با تراکم فارغ التحصیلان با مدرک کارشناسی به افزایش تراکم در مقطع کارشناسی ارشد و دکترا اقدام شده است. و البته مشکل اصلی پا برجاست و به نظر نمیرسد بخشهای تولیدی-اقتصادی هم چنان قادر به رشد متناسب با نیاز جامعه و جذب نیروهای موجود در جامعه باشند. در آینده نیز با تراکم احتمالی فارغالتحصیلان سطح دکترا نمیتوان مشکل را به سادگی به مقطعی دیگر حواله کرد. در چنین شرایطی بسیاری از افراد داشتن تحصیلات دانشگاهی (تبدیل شدن به مغز!) را انتخاب میکنند، چون راه دیگری پیش روی خود نمییابند، و بعد از فراغت از تحصیل نیز برخی از آنها راه دیگری به جز مهاجرت (فرار) فرا روی خود نمیبینند.
این نکته در بسیاری از موارد مغفول میماند و برخی افراد همچنان و بدون در نظر گرفتن شرایط جدید، درخواست بازگشت مهاجران قبلی و جلوگیری از مهاجرت موارد آینده را دارند. حال آن که بدون انجام تحول اقتصادی و گسترش بخش های مختلف تولیدی ظرفیت به کار گیری فارغ التحصیلان وجود نخواهد داشت.
علاوه بر آن میزان تمایل مهاجرت در مردم عادی نیز نکته مهم و در خور توجهی است. با توجه به برخی شاخص ها به نظر میرسد این میزان قابل توجه باشد، که در صورت اثبات آن، قدم بعدی بررسی علت این تمایل است. این پدیده به دو شکل میتواند مرتبط با پدیده فرار مغزها باشد.
از سویی تمایل به مهاجرت در افرادتحصیل کرده میتواند زیر مجموعه ای از تمایل به مهاجرت در تمام افراد جامعه باشد. هر علتی که برای پدیده کلیتر یافت شود، ممکن است در مورد افراد تحصیل کرده نیز صدق پیدا کند.
از سوی دیگر تمایل به مهاجرت عمومی میتواند به شکلی متفاوت بر مهاجرت تحصیلکردگان موثر باشد. اگر افرادی در جامعه وجود داشته باشند که به هر دلیل به مهاجرت و حتا سفر به خارج از کشور تمایل داشته باشند، اما این امر برایشان امکان پذیر نباشد، ممکن است نسبت به سایر کسانی که چنان امکانی برایشان میسر شده است، احساس نامطلوبی پیدا کرده و رفتارهای نامناسبی انجام دهند. با جستوجویی ساده در اینترنت میتوان به موارد متعددی برخورد که افراد مقیم خارج و حتا سفرکردگان به خارج به اشکال مختلف به سخره گرفته میشوند**. در موارد متعدد نگارنده دیده و یا شنیده است که با افراد تحصیل کرده که در آستانه سفر به خارج قرار داشته اند برخورد های نامناسبی رخ داده است، که این برخوردها موجب آزرده خاطر شدن تحصیل کردگان گشته و شاید در تصمیم گیری برخی از آنها برای ترک همیشگی وطن بیتاثیر نبوده باشند. علاوه بر آن اصرار برخی افراد به بازگشت مهاجران بدون توجه به میزان بهره برداری از تحصیل کردگان در داخل کشور نیز شاید در همین راستا قابل درک باشد.
در مجموع، نیاز به انجام پژوهش در جنبه های مختلف مرتبط با فرار یا به کار نگرفتن مغزها، نکته قابل توجهی است. در حال حاضر نیاز مفرطی به انجام پژوهش (نظیر انواع مطالعات کمی و کیفی) برای بررسی میزان بهرهبرداری از تحصیلات دانشگاهی، میزان خسارت وارده از به کار نگرفتن تحصیلات دانشگاهی، کنکاش در انگیزه مهاجران، و بررسی میزان تاثیر اقدامات انجام شده وجود دارد.
بر پیشانی واژه ام بوسه زدم و تا آستانه ی کاغذ پاره ای کوچک بدرقه اش کردم. به چشمان کلام ام خیره شدم، دست در دست او در سکوتی ملالت بار به انتظار گشوده شدن در سعادت شدم. از خودم پرسیدم این بیگانه کیست؟ سعی کردم با او از خودم سخن بگویم و واژه واژه با او راه بروم. نمیدانم کلمات چرا می خندند. چرا شتابان میآیند و میروند، بی لحظه ای درنگ. چه کسی گوینده است و چه کسی گفته شده؟! این واژه شاید خودم باشد و من واژه ای باشم در ذهنی سرگردان، در انتظار شهامت گفته شدن.
پیرمردی مهربان سعی در وساطت میان واژگان دیگر داشت، او «واو» وصل بود. آن طرف تر «یا»ی انتخاب غرق شک و تردید به واژه های قبل و بعدش زل زده بود. چند جمله دیگر هم ناامیدانه به «ولی» خیره سر چشم دوخته بودند، چرا که او ناجوانمردانه آنها را به جمله ای مخالف رهنمون شده بود. «اما»ی خشن هم بهتر از این نبود. او با بیرحمی به انتظار تمام شدن یک جمله بزرگ نشسته بود و سپس با پوزخندی زهرآگین به میدان آمده بود و به جمله ی دشمن خوش آمد گفته بود.
واژه ها در هم آمیخته بودند و غوغایی بود. در گوشه ای، واژه های «هم خانواده» غرق گفت و گو بودند و از بزرگی خاندانشان با هم میگفتند. آن طرف تر منازعه ای در گرفته بود و یک واژه خود را بومی و اصیل میدانست و دیگری را متهم میکرد که بیگانه است و خواستار حذف او بود. در جای دیگری واژگانی بودند عجیب الخلقه، با املایی ناآشنا که هرگز ندیده بودم. میگفتند تولد این واژه ها از عوارض دوران نو و استفاده از وسایل مضر ارتباط جمعی است. برخی واژه های قدیمی با تاسف از عدم پای بندی به قوانین دستور زبان گله میکردند. گروه دیگری خواستار بازبینی دستور زبان کهن بودند.
دلم برای «چرا» تنگ شده بود، آخر از در دوران کودکی که هم دم همیشگی من بود، دیگر ندیده بودمش. سراغش را گرفتم، گفتند که در محبس است...
ماهی طلایی حیوان خانگی کم توقع، بی دردسر و آرامی است. از جمله دیگر ویژگی های آن بسیار حریص، عجول و کم حافظه بودن است. هر وقت چیزی در آب غوطه ور باشد، آنها فوری به سمت اش رفته و می بلعندش. حتا اگر آن چیز یک تکه از -گلاب به روی تان- مدفوع خودشان باشد! در این موارد درست بعد از بلعیدن آن «چیز» تازه می فهمند چه غلطی کرده اند و فوری تف اش می کنند بیرون. انگار نه انگار همین یک لحظه قبل با حرص و ولع تمام آن را بلعیده و حتا سر رسیدن به آن با هم رقابت کرده بودند. در این هنگام، کم حافظگی کار دست شان می دهد و همان «چیزی» که چند لحظه قبل تف کرده بودند را دوباره دیده و دوباره با همان حرص و ولع می بلعند! این رفتار آن قدر تکرار می شود تا آن «چیز» به نوعی از جلو چشم آنها دور شود.
در شهر بازی آلتون تاورز (در انگلستان) تابلویی دیدم که رویش نوشته بود:
تعریف« پریدن تو صف» (رعایت نکردن نوبت):
1) رفتن به جلوی کسانی که از قبل در صف بوده اند.
2) ترک کردن صف و سپس تلاش برای برگشتن به همان محل قبلی.
3) نگه داشتن جا برای کسی که در صف نیست.
در این تابلو مصادیق «پریدن تو صف» به وضوح تعیین شده است و مجازات آن هم ذکر شده است.
نکات آموزنده:
1) به روشنی مصادیق جرم تعریف شده اند. بنابراین همه متوجه میشوند که چه کاری خطاست. اگر کسی بخواهد قانون را رعایت کند، کارش راحت می شود، و برعکس اگر کسی بخواهد قانون شکنی و «زرنگ» بازی در بیاورد، کارش مشکل تر میشود.
2) قانون برای رفاه عموم مردم تعیین شده است، نه حفظ منافع صاحب شهربازی یا گروه خاصی از مراجعان.
3) مجازات قانون شکنی هم به روشنی بیان شده است. مجازات با توجه به گران بودن ورودی شهربازی، به اندازه کافی سنگین است که بازدارنده باشد، البته نه بیش از حد سنگین، که اجرایش مشکل آفرین باشد.
نکته ی آخر این که در همین شهربازی، اگر کسی بخواهد میتواند بلیت گران تر بخرد تا به طور رسمی و قانونی بدون نوبت (از صف جداگانه ای) وارد بشود. بنابراین بین ایستادن در صف و پرداخت پول بیشتر می شود یکی را انتخاب کرد و جای هیچ حرف و حدیثی نیست.
دوست خوب دوران دبیرستانم بعد از سالها من را فهمید:
نوشته ی جالباش من را از دانشگاه ناتینگهام یک باره پرت کرد وسط دبیرستان فارابی در شهر اهواز. سفر مهیجی بود.
برایم جالب بود که یک نفر صادقانه -حتا با تاخیر چند ساله- میزان محبوبیت ام را نشان بدهد. من که تا قبل از این اگر ازم میپرسیدند، فکر میکردم محبوب ترین و عزیزترین دانش آموز دبیرستان مان بودهام!
«خود محبوب پنداری» مشکل کوچکی نیست، شیوع کمی هم ندارد.
(در عکس وبلاگ امیر، اونی که زیر پله به تاب آویزون است، منم!)
امروز یک خانم انگلیسی به نسبت سالخورده با ظاهری متین و آراسته به طرفم آمد و بی مقدمه و البته بسیار مودب بروشور کوچکی را به من داد. این قبیل تبلیغات برای مسیحیت نکته تازه ای نیست. اما محتوای برگه که در کانادا منتشر شده بود، جالب بود. در ابتدا پرسیده بود جهان به میل چه کسی اداره میشود؟ و سپس پاسخ داده بود که اگر بنا به خواست خداوند و بیشتر ادمها اداره میشود صلح و صفا در ان حکمفرما بود. بعد اشاره به بخشهای مختلف انجیل کرده بود (که خیلی های شان با قرآن مشابهت داشتند) که خدا در این دنیا به ابلیس مهلت داده و ابلیس و یاران جن و انس اش کنترل جهان را به دست گرفته اند و از جمله رفتارهای خاص شیطان ها قدرت طلبی، بیرحمی، و شهوترانی است و از جمله راههای تماس آنها با آدم های دیگر از طریق فالگیری و احضار روح و سایر مسائل خرافی و ماورالطبیعه است. و البته نوید داده بود روزی شیطان ها از بین میروند و جهان به میل خدا اداره میشود.
اهواز، ١٣۶۴
یک کامپیوتر خانگی داشتیم با ٣٢ کیلو بایت حافظه که ما را در مقابل پیشرفت علم و فنآوری دستخوش بهت و حیرت کرده بود! کتاب راهنمایش کمیاب بود، ما نسخهای کپی شده داشتیم. دوستم آن را امانت گرفت و در محل کار پدرش از آن کپی گرفت. چون جاهای دیگر کپی به این راحتیها در دسترس نبود.
اصفهان، ١٣٧۳
تمام ترم سعی میکردم کتابهایی را که استادهای دانشکدهی پزشکی معرفی کردهاند بخوانم، آخرش هم ١۶-١٧ میگرفتم. بعضی دانشجوهای دیگر نمرهشان از ١٩-٢٠ کم تر نمیشد. اولها خیلی مجذوب تلاش و هوششان بودم و مرتب بهشان تبریک میگفتم. بعدها فهمیدم آنها به نمونه سوالهای امتحانها دسترسی دارند و مهم ترین منبع مطالعهشان جزوات کلاسی است. فهمیدم برای نمره آوردن باید کلمات گهربار اساتید را از بر کرد، نه مطالب کتابها را. هر چند از کتاب خواندن هیچ وقت دل نکندم، اما من هم به ناچار به صفوف به هم پیوستهی مراکز تکثیر دانشگاه پیوستم و دستنوشتههای بد خط دوستان تندنویس را برای شبهای امتحان تکثیر کردم.
تهران، ١٣٨٢
از شهرک اکباتان رفتم به یک پاساژ زیرزمینی شلوغ در میدان انقلاب. فردای آن روز قرار بود در مصاحبهی آزمون اعزام شرکت کنم. نمیدانستم در مورد چی سوال میشود، چه مدارکی مورد نیاز است، چند نفر در جلسه هستند، اما برای محکم کاری هر چیزی را که به نظرم میرسید ممکن است به درد بخورد، پرینت گرفتم و کپی کردم. قیمت کپی اینجا خیلی ارزان تر از جاهای دیگر بود. مشتری دائم دو برادر بودم. برادر بزرگتر که مشتری دار و کار راهبنداز بود، خیلیسریع و البته در هم و برهم کارها را انجام میداد. تند و تند جزوهی یکی را تکثیر میکرد، وسطش کار یک مشتری دیگر را راه میانداخت، و هر از گاهی هم یا خودش اشتباه میکرد یا دستگاهش خراب میشد. اما قابل مذاکره بودن قیمت نهایی به همهی اینها میارزید. برادر کوچکتر که زیر چشمهایش را اعتیاد سیاه کرده بود و کف دستهایش را مرکب کپی، وظیفهی تعمیر دستگاههای خراب را به عهده داشت.
تهران، ١٣٨٣
در آزمون اعزام قبول شده و دنبال گرفتن پذیرش بودم. یکی از دوستهام که استاد دانشگاه بود، من را دید و از دعوای خودش با یک استاد دیگر درد دل کرد. اختلافشان سر یک دستگاه کپی بود، که دومی آن را متعلق به گروه خودشان میدانست و به اولی اجازهی استفاده از آن را نمیداد. دوستم درصدد بود با بقیهی همکارهایش تبانی کند و زیرآب استاد مذکور را بزند!
ناتینگهام، ١٣٨۳
همان روز اولی که وارد دانشکده جامعه شناسی و سیاست گذاری شدم، منشی دانشکده جاهای مختلف از جمله اتاق کپی را به من نشان داد. آن جا، دستگاههای کپی سیاه-سفید و رنگی وجود داشت. او کد و رمز باز کردن در اتاق و روشن کردن دستگاه کپی را به من داد و نحوهی کار کردن با دستگاهها را بهم نشان داد. بعد هم گفت هر وقت بخواهم بدون هیچ نوع محدودیتی میتوانم از دستگاهها استفاده کنم.
ناتینگهام، ١٣٨۴
دستگاه کپی دانشکده خراب شده بود. چون دستگاه طبق معمول گارانتی داشت، شخصی از نمایندگی شرکت سازندهی دستگاه برای تعمیر آمده بود. گفتند این شخص قرار است روش پیشرفتهی کار با دستگاه را یاد بدهد. من هم رفتم. نشان داد که چه طور میشود به دستگاه برنامه داد تا یک جزوه را خودش جلد کرده، صفحات را از کاغدهایی با رنگهای مختلف مطابق میل ما انتخاب نموده، یک رو را تبدیل به دورو کند و جزوات حاصل را منگنه کرده و تحویل دهد. آخر سر از ما پرسید سوالی ندارید؟ گفتم نمیشود کاغذ سفید به دستگاه بدهیم برایمان مقاله بنویسد؟ گفت نه، ولی شاید در مدلهای آینده بشود!
مقدمه: دوست گرامی آقای تیتیدژ با دقت خوبشان نکتهی عجیبی را متوجه شدهاند. ایشان با توجه به این وبسایت ذکر کردهاند:
«نکته یی که ممکنه برای ارایه در سایت شما جالب باشه رتبه اول شرکت ایرانیها در لاتاری گرین کارت آمریکا هست، حتی بیش از ۲ برابر هند با ۱،۱۳۰،۰۰۰،۰۰۰ جمعیت»
بنابراین از من خواسته اند که به دید جامعهشناسی بررسی کنم چرا متقاضیان گرین کارت آمریکا از ایران زیادتر از سایر جاها هستند.
قدم اول در یک بررسی علمی جامعهشناختی، کنکاش در بررسی صحت خبر است، اما چون من حوصله ندارم و میخواهم سریعتر به بخش جالب و باکلاس تجزیه و تحلیل برسم، بیخیال این قسمت میشوم. خودتان به یاد بیاورید کسانی را که به خاطر رفتن به آمریکا با شخص خاصی ازدواج کرده یا کسانی که حتا اگر قصد اقامت در آمریکا را ندارند، برای دیدنش تلاشهای در خور توجهی کردهاند. (ارائه شواهد هم حدی دارد، اگر بیشتر از این علمی بنویسم، آن وقت نوشتهام را به یک ژورنال میفرستم و خوانندگان وبلاگ از خواندنش محروم میشوند).
تجزیه و تحلیل: در ارتباط با آمریکا، چه چیزی در ایران هست که در سایر جاهای دنیا نیست؟ دو نکته به ذهن من رسید: سوزاندن پرچم آمریکا و نقاشی پرچم بر روی زمین.
سوزاندن پرچم: از آن جا که در ایران باستان آتش سمبل نیروهای اهورایی و خیر بودهاست و این نکته ممکن است در ناخودآگاه ایرانیان جا کرده باشد، ممکن است کودکان ایرانی که از بچگی شاهد سوزاندن پرچم بودهاند، پیام نادرستی از این امر دریافت کردهاند و در ذهنشان تصور غلطی ایجاد شده است و فکر کردهاند آمریکا جای جالبی باید باشد.
راه رفتن روی پرچم: در این مورد هم ممکن است سوتفاهم ایجاد شده باشد و کودکان ایرانی ممکن است به غلط فکر کرده باشند اگر روی پرچم آمریکا ایستادند و پرچم آمریکا را زیر پا گذاشتند، به معنای این است که باید به آن جا بروند و خاک آن کشور را هم زیر پا بگذارند و برای همین بعدها که بزرگ شدند تصمیم به سفر به آمریکا گرفته اند.
نتیجه: نباید فکر کنیم کودکان از دیدن کارهای ما همان برداشتی را میکنند که ما انتظار داریم.
بحث: من قول دادهام از هر نوع بحث و مشاجره خودداری کنم، ببخشید.
پیشنهاد: باید به وضوح علت کارهایمان را برای فرزندانمان توضیح دهیم.
این بود تجزیه و تحلیل کاملن علمی من.
خودمانیم، جامعهشناسی هم کار سادهای است، بیدلیل نیست بسیاری از افراد خودشان تجزیه و تحلیل جامعهشناختی میکنند و به مشورت با جامعهشناسان نیازی احساس نمیکنند!
یک سوال فنی: آیا تا به حال در تاریخ کشورمان اتفاق افتاده است که یک سازمان برای تصمیمگیری نیاز به تحقیق جامعهشناسی احساس کند و بودجه در اختیار تیم دانشگاهی قرار داده و صبر کند تا نتیجه تحقیق آماده شود، و سپس تصمیمگیری و سیاست گذاری کند؟
الف- بله، این دقیقن فرایندی است که همیشه رخ میدهد.
ب- خیر، چون نیازی به جامعهشناسها احساس نشده است.
ج- خیر، چون جامعهشناس نداریم!
دـ خیر، چون بودجه نباید با این کارها هدر داده شود.
هـ خیر، چون صبر کردن کار سختی است و نمیشود معطل انجام تحقیقات شد.
توضیح: در مورد مسائل زیر، از وضع انگلستان حرفی نزدهام. آنهایی که دیدهاند خودشان میدانند، آنهایی هم که ندیدهاند، لطفن از گروه اول بپرسند.
چیزهایی که در خیابانهای ایران بیشتر دیده میشوند:
حد و مرز:
در ایران آزادی فوق العاده ای وجود دارد و هر کس به خودش حق میدهد در مورد تمام مسائل اظهار نظر کند:
نتیجه: افراد میدانند که دیگران در کارهاشان دخالت میکنند، بنابراین مطابق میل دیگران لباس میپوشند و از ترس فضولی دیگران از کتابخواندن در اتوبوس و ورزش کردن در خیابان خودداری میکنند.
نیت و انگیزه:
اوقات فراغت:
شفافیت و صداقت:
ظاهر و باطن:
ظاهرن، ظاهر خیلی از افراد فیلم نگاتیو باطنشان است. باید ظاهر افراد را در عکاسی ظاهر کرد تا باطنشان معلوم شود!
اعتماد:
فرض بر دروغگو بودن و نادرستی دیگران است، حتا اگر خلافش ثابت شود!
قانون:
قانون حرف زوری است که به درد کتابها میخورد و لی باید آن را بلد بود که اگر مصاحبهگر صدا و سیما پرسید، بتوانیم اعلام کنیم وظیفهمان پیروی از آن است.
درهمآمیختگی:
تماسچشمی:
کاری که در حین صحبت کردن با فردی از جنس مخالف باید از آن حذر کرد، ولی انجام آن در خیابان و در مورد رهگذران عیبی ندارد.
پول:
نتیجهگیری غیراخلاقی: من چرا وقتم را صرف نوشتن بیمزد این مطالب میکنم؟
کلام و بیان:
کلام نه برای انتقال معنا و اطلاعات، بلکه وسیله ای برای ایجاد احساسات در دیگران است. مثال١: «کی به تو گواهینامه داده؟» به قصد دانستن نام سرهنگ اعطا کننده گواهینامه نیست، به نیت تحقیر مخاطب است. مثال٢: «در بازی بعدی عربستان را میبریم»، در نتیجه مطالعه و بررسی سرمربی تیم ملی فوتبال گفته نشده، بلکه به قصد ایجاد حس غرور و شادمانی در مخاطب ذکر میشود.
سوال: چند درصد مکالمات ما به قصد اخذ حال مخاطب بیان میشوند؟ (انواع سرزنش، ملامت، سرکوفت، بد و بیراه، طعنه، مسخره، بحث، مشاجره، انتقاد با لحن بد، و غیره)
نکته: اگر این مقایسه ایران و انگلیس به سبک ایرانی خوانده شود، خواننده افسرده شده و نتیجه میگیرد که نویسنده یک وطنفروش بیشرف است!
دفاع نویسنده از خود: این نوشته را فارسی نوشتهام تا دشمنان نتوانند آن را بخوانند، و ما بتوانیم خودمان را اصلاح کنیم.
توضیح بیشتر: بدون داشتن آینهای که به ما نشان دهد دور دهانمان ماستی است، آدم جلوی بقیه ضایع میشود.
توضیح قانع کننده: ببخشید، دیگر از این کارها نمیکنم، قول میدهم.